
این روزها دلم می خواد فقط بنویسم ، خیلی احساس تنهایی می کنم ؛ تو این این ماه مشکلات زیادی داشتم ، تنها موندم و کسی صدام رو نشنید ؛بجز خدا نتونستم به کسی پناه ببرم ، خیلی شرمنده خدا هستم باز منو قبول کرد ، من گناه کار باز گناه کردم ، با خدا بودن خیلی لذت داره ، لذتی بهتر و برتر از هر لذتی.
علی قرار بره زیارت اونم … ، عباس هم میره مشهد ، خیلی دوست دارم من هم برم مشهد ، هم عباس رو ببینم و هم … ، ولی حیف امکانش نیست تو این وضع برم بیرون ، بخصوص شرمنده خواهرام هستم ، تو این چند سالی که ازدواج کردن خیلی کم شد برم خونشون ، دست خودم نیست هر وقت هم زنگ میزنم انگار نه انگار خواهرته یک سلامی ، چیزی بهش بگو مستقیم میگم گوشی رو بده دست آرمان (خواهر زادم) ، آرمان هم تازه زبون باز کرده ، این قدر حال میده حرف زدن باهاش .
دوستان هم ازم راضی نیستند ، یک هفته قبل بود با علی رفتیم بیرون ، هرچی می گفت می گفتم بی خیال، تو چشاش دیدم از دستم ناراحت شده ؛ از خودم خوشم نمیاد ، هر روز ارزو می کنم بر گردم به چند ماه قبل و نزارم اتفاق بیفته ، ولی بعضی وقتها با خودم می گم این اتفاق شاید آخر خوبی برای من نداشت ولی منو تغییر داد ، طعم بعضی چیزها رو چشیدم که هیچ وقت تو عمرم …
فقط می تونم بگم اگه تو این یک ماه خدا نبود شاید من هم نبودم.

خدایا شکر