قانون جاذبه

​۴ اسفند ۱۳۹۰

یک زمانی ، بدون ترس  رو دیوار راه می رفتم

ولی زمانی که  ، فهمیدم   جاذبه هم   کنار من ، رو دیوار  وجود داره

از اون زمون تا حالا دیگه  می ترسم رو دیوار راه برم.

پ.ن: بعضی وقتها دونستن  ، مفید نیست ؛ باید خودتو بزنی به ک….

پ.ن ۱:  بعضی وقتها تلقین و تخیل زندگیتو  ازت می گیرن و ….

باتلاق گاهنوشت هایم.

​۲ اسفند ۱۳۹۰

می دونم اینجا  شروع خط جدید یا پایان خط فعلی نیست.

می دانم با اینجا نمی توانم گذشته ام رو فراموش کنم یا اینده بسازم.

می دانم روزی این خطوط مرا مثل باتلاق در خود خواهند کشید تا زمانی که خفه نشم…

دنیای من سرخ است.

​۱ اسفند ۱۳۹۰

میدانستم آسمان شهر من سرخ است…

بار دیگر آن را حس کردم…

خداوند بر آسمان شهر من عشق پاشیده است… خون پاشیده است… و شهادت

بودن در دنیایی بس بیهوده

​۲۹ بهمن ۱۳۹۰

بعضی وقتها خندم میگیره  از این دنیا و بی اراده گی هام، واقعا متوجه می شم چقدر دنیام کوچیکه ، کوچیک و کوچیک مثل این وب ، همه چیز من مثل نانوز کوچیکه و دست نیافتنی.

 

دیروز  به کاری مشغول شدم  که شاید وقتمو گرفت ولی تونستم واقعا یکبار  تجربه کنم چطور  درونم و افکارام رو  به جای دیگه منحرف کنم ، باز برام یکبار دیگه ، یک چیز  یاد آوری شد اونم  زندگی کردن تو دنیایی که  فکر می کنی مال خودته ، بودن تو دنیای نبودن ها و افتخار به این  بودنها ، که جز ننگی و  کوچیک شدن و … برام نداشته ،  فرض کن تو دنیایی سیاه  زندگی کنی و فکر کنی فقط تو هستی که   سفید هستی و همه و همه به نوع بیماری تو دنیای کوچیکت مبتلا باشند .

 

الان به ضربدر روی دستم نگاه می کنم ؛ که چند ساعت پیش …، اگه ۱۸۰ درجه اینور تر بود الان زنده نبودم ، وقتی به دستم نگاه می کنم خنده ام میگیره چقدر بچه تشریف دارم ، تا چند روز دیگه  می خوام خودمو وارد دنیایی ادم بزرگا کنم و مسئولیت های که تا چند ماه پیش قبول نمی کردم رو قبول کنم ، فقط یک چیز  نباید از یادم برود : هر وقت وارد دنیای بزرگا شدم و کسی منو به یاد بچگیهام بندازه

دورش یک خط  قرمز بکشم و با لبخند و رفتار هـ… بگم عزیزم  همینجا وایسا تا نوبتت بشه و …

 

خدا

​۲۷ بهمن ۱۳۹۰

خدا

این روزها دلم می خواد فقط بنویسم ، خیلی احساس تنهایی می کنم ؛ تو این این ماه مشکلات زیادی داشتم ،  تنها موندم و کسی صدام رو نشنید ؛بجز خدا نتونستم به کسی پناه ببرم ، خیلی شرمنده خدا هستم باز منو قبول کرد ، من گناه کار باز گناه کردم ، با خدا بودن خیلی لذت داره ، لذتی بهتر و برتر از هر لذتی.

 

علی قرار بره زیارت اونم … ، عباس هم میره مشهد ، خیلی دوست دارم من هم برم مشهد ، هم عباس رو ببینم و هم …  ، ولی حیف امکانش نیست تو این وضع برم بیرون ، بخصوص  شرمنده خواهرام هستم ، تو این چند سالی که ازدواج کردن خیلی کم شد برم خونشون ، دست خودم نیست  هر وقت هم  زنگ میزنم  انگار نه انگار خواهرته یک سلامی ، چیزی بهش بگو  مستقیم میگم  گوشی رو بده دست آرمان (خواهر زادم) ، آرمان هم  تازه زبون باز کرده ، این قدر حال میده  حرف زدن باهاش .

 

دوستان هم ازم راضی نیستند ، یک هفته قبل بود با  علی رفتیم  بیرون ، هرچی می گفت می گفتم بی خیال، تو چشاش دیدم از دستم ناراحت شده ؛ از خودم خوشم نمیاد ، هر روز ارزو می کنم بر گردم به چند ماه  قبل و نزارم اتفاق بیفته ، ولی بعضی وقتها با خودم می گم  این اتفاق  شاید  آخر خوبی برای من نداشت ولی منو تغییر داد ، طعم بعضی چیزها رو چشیدم که  هیچ وقت تو عمرم …

 

فقط می تونم بگم اگه تو این یک ماه  خدا نبود شاید من هم نبودم.

خدایا شکر